وقتی صفحه ی وبلاگمو باز کردم و چشام از خوشی و هیجان و تعجب گرد شد و کلی ذوق کردم و رو صندلی بند نمیشدم از این همه حسه خوب، که دوباره، تو فصله سرده سال داره اینجا برف میاد، حس کردم چقد ازش دور شدم… فهمیدم که نم نم داره سن و سال دار میشه این وبلاگ، نم نم داره رقمای سن م میره بالا…نم نم داره عمره دوستیا طولانی تر میشه… یه روزایی بود که همیشه تو وبلاگه خودمو لینکام چرخ میخوردم، ساعت ها میخوندم و یاد میگرفتم و لذت میبردم و پله پله میرفتم بالا…اما این روزا، سر زدن به وبلاگم انگار یه چیزه جدیده، یه هدیه… از زمانی که دیگه وبلاگایی که میخوندم یا بسته شدن یا کمتر مینویسن و انگار این دنیایه کوچیک از رونق افتاده…ولی هنوزم برایه هر پست از هرکدوم از دوستام همون هیجانه قبلیو دارم، هنوزم برای تک تک نوشته های افرا قند تو دلم آب میشه، هنوزم برای خوندنه بعضی نوشته هاش نفس م تو سینه حبس میشه…
شاید این پست برای همیشه درفت بمونه، ولی… دلم تنگ شده برای روزایِ پر جنب و جوشه وبلاگ نویسی… از اذر هشتادو هفت که اولین وبلاگمو زدم، تا همین امروز، انقدر اتفاقایه خوب و بد تو زندگیم افتاده که حتا نمیتونم بشمرمشون…اتفاقایه خوب و بده بزرگ و مهم! نه اتفاقایه خوب و بده معمولی و روزمره! دارم بیست و دو سالگی مو تند و تند پر میکنم و میدونم یازده خرداده ساله دیگه، از نظره خودم خیلی بزرگ شدم! خیلی زیاد…
گاهی اوقات واقعن از حجمه این همه اتفاقه بد میترسم، که مبادا بازم یه از دست دادنه دیگه ای پیشه روم باشه، یه “خودتو با شرایط وفق بده” ی اجباریه دیگه… مثله 6تیر که از این همه اتفاقه بدی که افتاده بود منگ شده بودمو نه گریه ای نه حرفی… سکوتُ نگاهه خیره ای که خودمو بیشتر از همه میترسوند…
این روزا حسابی بی کسیو حس میکنم…وختی که هیشکی کنارت نیس که بتونی بهش بگی”هی! من هیچ دوسته صمیمی ندارم! من این روزا خیلی تنهام
*نوشته مو همونجا ول کردم، حتا یه نخطه م نذاشتم تهش…نمیدونم انتشارش کاره درستیه یا نه، حتا نمیدونم ماله شمبه س؟ماله یکشمبه س؟ ماله دوشمبه س؟…ماله هرروزی هس پشته لغت به لغتش یه قلبِ شکسه س… اینکه میگم یه قلبِ شکسته، ینی یه جوره ناجوری شکسته…یه جوره ناجوری…ولی! ولی! ولی! باید بگذری ازش! باید بگذری، بری جلو، روزای بعدُ بسازی…باید درساتُ بخونی امتحاناتو بدی نمره بگیری پاس کنی بری بالا…به همه ی چیزایی که بهش عتقاده قلبی داری فک کنی! به چیزی که اسمشو میذاری “هدفِ عافرینشه تو!” قاطی همه ی این تلخیا و سختیا انقده لبخند هست، انقده خوشی هست، انقده شادی هس…شاید خیلی کوچیک باشَنا! ولی هستن! مثله ذوق کردنای صدرا برام…مثله همه ی لحظه هایی که تو بغلمه و احساسه پادشاهی دارم، لبخندی که به من میزنه، نگاهی که با نگاهم گره میخوره و…این ینی بهشت درست وسطه جهنم! خوبی هست! خوشی هست…فقد باید بگردی پیداش کنی دسشو بگیری نذاری از جلوی چشمات بره کنار و دوباره گمش کنی! خوشی هس! همیشه هس…همیشه.