وقتی فکر میکنی تنها کار مفیدی که توی این لحظه از دست (و دلت!!!) بر میاد، رفتن به جنگ چند تا موی زیرپوستیه، و اتفاقا تو و موچینت توی این نبرد ناجوانمردانه شکست میخورین و اون موهای مزخرف زیر ابروت بهت دهن کجی میکنن، دلت میخواد …

وقتی بهش فکر میکنی، دقیقا حس میکنی که داری نابود میشی! از بین میری! محو میشی! ذره ذره بین خاکستری های دورت پخش میشی! و خیلی زود دیگه تو وجود نداری!

وقتی که جرات نمیکنی حتی از کوچکترین اتفاقات اطرافت بنویسی! به خودت میگی پس کجاست اون قلم تیز و برنده ی من که قرار بود باهاش… کی بود که جگر شیر داشت و… کجا رفت اون دختری که تا چند وقت پیش خود من بود!؟

همه ی این ها باعث میشه از الان خودت متنفر باشی!

اما… به یه چیز مطمئنی، اونم گذشته ست! مطمئنم که همه چیز درست بوده و

                                                حتی این لحظه هم فردا درست خواهد بود!

تنها قوت قلب من، تویی هستی که منو خلق کردی یا اونی که من خلق کردم؟

آخرین قطار بعد از توقف طولانی در ایستگاه راه افتاد.واگن های خالی آدم هایی که تک و توک فضای قطار رو اشغال کرده بودند، قطار دور می شد. سوز سرد پاییزی ناله ی تابلوهای چوبی قدیمی رو بلند می کرد، چراغی که سوسو می زد و فضای ایستگاه رو از مطلق تاریکی بیرون می کشید. چند قدم به جلو برداشت، از لبه ی سکو پایین پرید و در مسیر ریل قرار گرفت و حرکت کرد. ایستگاه متروک از اون دورتر و دورتر می شد. چند ساعتی از شروع حرکتش می گذشت و حالا در سیاهی شب غرق شده بود. لرزش های خفیفی رو حس می کرد، انگار زمین می لرزید، ولی اون فقط باید جلو می رفت! هیچ چیزی مانع حرکت اون نمی شد! هیچ چیزی به هیچ دلیلی!

شدت اون هر لحظه بیشتر می شد تا جایی که دیگه نتونست خودشو کنترل کنه… برگشت و بی حرکت ایستاد، چشم بندش رو باز کرد و چند ثانیه ی بعد… او مرد

قطار بعدی خارج از برنامه ی حرکت به راه افتاده بود. این بار برای تجربه ی نداشتن دو حس بهای سنگینی رو پرداخت

انگار همیشه، باید یک ناشنوا باقی می موند.

روزی که هیچ وقت مال من نبود

روزی که حق را له می کنند

و بوی تعفن باطل کل دنیا را ور میدارد

روزی که لجن ها را هم می زنند تا یکی یکی شان را بیرون آورده به من و تو نشان دهند

روزی که من مصمم تر از همیشه به چاقویی که در دست دارم نگاه می کنم و کمی انطرف تر از لبه ی تیز و برنده ش فردایی را می بینم که خون تو را ریخته م…

زمانی که دست ها و پاهای ما را بسته بودی، دهان هایمان را بسته بودی و خودت آن بالا می نشستی و ما را مجبور می کردی به حرف های بی سر و تهت گوش دهیم، غافل از خوابی که برایت دیده ام…

زمانی که با خونسردی کامل از جایم بلند شدم و به سمتت حرکت کردم…

زمانی که از پله ها بالا آمدم و درست مقابل تو ایستادم… زمانی که چاقویم را در گردنت فرو بردم و تو افتادی…

زمانی که همه ی ما به پا خواستیم و… زمانی که تیغه ی برنده ی قلم های ما چشمانت را کور کرد…و صدای فریاد آزادی خواهی مان گوشت را کر… زمانی که حماقت هایت را با خود به گور بردی… زمانی که تو در گرداب بدبختی ات دست و پا می زدی…و من تنها از کنارتان می گذشتم … می گذشتم تا فردایم را بسازم

روزی که برای همیشه مال من می شود

 

*ash tire : خاکستر گرم ،(  آتش ملایم )

چشماتو ببند و به  اولین دروغی که می تونی بگی فکر کن! و بعد اینجا بنویسش!

خیلی بهش فکر نکن! اولین چیزی که به ذهنت رسید رو بنویس!

می خوام بمیره، اما نمی تونم تصمیم بگیرم که چه جوری بکشمش!

با یک گلوله؟ تصادف؟ ضرب چاقو؟ خفه شدن؟  زیر آوار موندن؟ غرق شدن؟ انفجار؟

یا اینکه

کاری کنم خودکشی کنه!؟