وقتی فکر میکنی تنها کار مفیدی که توی این لحظه از دست (و دلت!!!) بر میاد، رفتن به جنگ چند تا موی زیرپوستیه، و اتفاقا تو و موچینت توی این نبرد ناجوانمردانه شکست میخورین و اون موهای مزخرف زیر ابروت بهت دهن کجی میکنن، دلت میخواد …
وقتی بهش فکر میکنی، دقیقا حس میکنی که داری نابود میشی! از بین میری! محو میشی! ذره ذره بین خاکستری های دورت پخش میشی! و خیلی زود دیگه تو وجود نداری!
وقتی که جرات نمیکنی حتی از کوچکترین اتفاقات اطرافت بنویسی! به خودت میگی پس کجاست اون قلم تیز و برنده ی من که قرار بود باهاش… کی بود که جگر شیر داشت و… کجا رفت اون دختری که تا چند وقت پیش خود من بود!؟
همه ی این ها باعث میشه از الان خودت متنفر باشی!
اما… به یه چیز مطمئنی، اونم گذشته ست! مطمئنم که همه چیز درست بوده و
حتی این لحظه هم فردا درست خواهد بود!
تنها قوت قلب من، تویی هستی که منو خلق کردی یا اونی که من خلق کردم؟