خیلی خسه م
خسه که باشی فرقی نمیکنه طرف مقابل ت کیه، دوسته صمیمیه چن ساله ت؟ دوسته غیره صمیمیه یکی دو روزه ت؟ دوستایه ممولی؟ دوستایه جدیدو خعلی خعلی نزدیک؟ کی؟ خودت؟ عاره! خودت! خسه که باشی حتا برایه خودتم زمان نداری حوصله نداری وخ نداری…ینی نمیخای که داشته باشی، نمیخای بذاری، نمیخای وختتو با خودت بگذرونی! دیگه جذابیتی برایه خودت نداری، حتا پری از عنرجیه منفی و حسه نا مطلوب! هه… مسخره س، ولی انگاری واقعیت میشه… وختی سعی میکنی از خودت دور بشی متوجه نیسی که دقیقن داری چیکار میکنی، ولی وختی ی مدته طولانی بگذره، وختی یهو ب خودت میای، میبینی که ای وای! ای وای! من قرار بود فقد از خودم دور بشما! ولی میبینی ک از خعلی چیزا دور شدی زدی گذاشتی کنار عوض ش رفتی قاطی ی چیزایه نامربوطی که هیشوخ هیشوخ هیشوخ تو کله زندگیت نباس حتا از کنارشون رد میشدی… وختی با خودت درمیافتی پا گذاشتی تو ی بازیه خعلی خطرناک…خعلی خعلی خطرناک…یا جوری از پا درمیای که انگار از روزه اول وجود نداشتی یا…
ناممکن، نا معلوم….معلوم الحال…دوره خودت بگرد مثه لغتایی که دوره وجودت میگردن
* تیتر به طرزه نابارورانه ای هیچ ربطی به متن نداره…داره؟ به چه طرزی؟ تو میدونی؟ نمیدونی؟ خو اشکال نداره منم نمیدونم…فقد وختی داشتم مینوشتمش این موزیک تو مخم بود…
می خواست بگه واقعیت* تلخه اما نگفت. جاش بود که بگه! اما نگفت این جور وقتا میشه که دوسش دارم. منم نگفتم بهش که نگفته. پس هیچی به هیچی نبود. چون هر دومون می دونستیم چی به چیه.هر دومون میدونستیم اونی که گفته همه حرف نیست و اونی که خوندم هم نیست.
*( حقیقت!؟!نه نه)